داستان این ضربالمثل از این قرار است که حضرت نوح که از سوی خداوند مأمور میشود تا از تمام موجودات یک جفت در کشتی معروفش بگذارد تا سیل و طوفان نسل آنان را منقرض نکند، یک روز دید که کشتی پر از فضولات حیوانات شده است. همراهان حضرت نوح، شکایت به نزد او میبرند و او هر چه میاندیشد برای تخلیه فضولات آن همه حیوان، فکری به ذهنش نمیرسد. پس دست به دعا میبرد و از خداوند میخواهد که در این طوفان، آنان را از فضولات و بوی آن نجات دهد. خداوند هم به او دستور میدهد که دستی به پشت فیل بزند. حضرت نوح این دستور را عملی میکند. دستی به پشت حیوان عظیمالجثه یعنی فیل میزند و ناگهان از دماغ بزرگ فیل (یعنی خرطومش) یک خوک میافتد پایین. خوک هم به محض این که پایش به زمین میرسد شروع میکند به خوردن فضولات و کثافات؛ و کشتی ظرف چند ساعت، مثل روز اول، پاک و پاکیزه میشود.
حال ببینیم خوک که از دماغ فیل افتاده است چه ربطی دارد به آدمهای متکبر و از خود راضی:
«مهدی پرتوی آملی» در این باره آورده است: «از آنجا که فیل حیوان عظیمالجثه ای است و عظمت و هیبتش دل شیر را میلرزاند، لذا آنچه از دماغ فیل افتاده -حتی اگر خوک مفلوک هم باشد- در مورد افراد خودخواه و متکبر مورد استفاده و ضربالمثل قرار گرفته است».
اما به نظر میرسد که چهره خود خوک هم در کاربرد این ضربالمثل درباره آدمهای از خود راضی، بی ارتباط نیست. خوک همان طور که همگان میدانند دماغی سربالا دارد و چشمهای ریزش هم طوری است که انگار همیشه از بالا، آن هم از بالای دماغ سربالایش به بقیه چیزها نگاه میکند. چنانچه اصطلاح دیگری هم در مورد آدمهای از خود راضی به کار میرود: «طرف چنان دماغش را بالا میگیرد و راه میرود که انگار از دماغ فیل افتاده»
منبع: وبلاگ سایه























